سلام
 خوش اومدین دوستان
شادکامی شما آرزوی ماست

ایستگاه ایرانی یه انجمن متفاوت کلیک کنید


 نویسنده میخوام برای وبلاگ  hoseyn.civil@yahoo.com
09385012745 تماس بگیر نویسنده





تاریخ : پنجشنبه 5 شهریور 1394 | 10:30 قبل از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات
یه روز غضنفر میره بانک تا چکش رو نقد کنه . بانکیه بهش میگه چک سیباس؟ غضنفر جواب میده نه! مال گردو های پارساله

تاریخ : جمعه 13 شهریور 1394 | 10:24 قبل از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات

دارویی بسیار جدید پس از آزمایش روی حیوانات قرار بود روی انسانها امتحان شود, ولی امکان مرگ شخص نیز وجود داشت. سه نفر داوطلب تزریق این داروی جدید شدند. یک آلمانی، یک فرانسوی و یک ایرانی. به آلمانی گفتند که چه قدر می گیری، گفت 100هزار دلار. گفتند برای چه؟ گفت اگر مُردم برسد به همسرم.به فرانسوی گفتند چقدر؟ گفت 200 هزار دلار که اگر مردم 100هزار برسد به همسرم و 100 هزار برسد به معشوقم.به ایرانی گفتند چقدر می گیری؟ گفت 300 هزار دلار. گفتند چرا؟ گفت 100 هزار دلار برای شما که اینجا دارید زحمت می کشید بابت شیرینی، 100 هزار دلار هم واسه خودم، 100 هزار دلار هم می دهیم به این آلمانیه و دارو را به او تزریق می کنیم




تاریخ : دوشنبه 9 شهریور 1394 | 02:47 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات

کوه به کوه نمیرسیده بینشون تله کابین می زارن

دیگ به دیگ می گه ته دیگ داری؟

آب که ار سر گذشت چه یک وجب چه مشت رجب

اگه نخوردیم نان گندم, برای این بوده که نانوایی بسته بوده

آب در کوزه و ما تشنه لبان به دنبال پپسی کولا می گردیم

اینقدر به ایست تا زیر پات اسفالت شه

اش نخورده سرد می شه



تاریخ : دوشنبه 9 شهریور 1394 | 02:45 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات
زن وشوهری بیش از 60سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگپیر مردز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.
در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95 هزاردلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.

پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”

پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”


تاریخ : جمعه 6 شهریور 1394 | 11:40 قبل از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات


تاریخ : پنجشنبه 5 شهریور 1394 | 03:17 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات


تاریخ : پنجشنبه 5 شهریور 1394 | 03:17 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات


تاریخ : پنجشنبه 5 شهریور 1394 | 03:17 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات


تاریخ : پنجشنبه 5 شهریور 1394 | 03:15 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات
روزی ملانصرالدین بالای منبر رفت و یک آیه خواند : " و ما نوح را فرستادیم... " بعد هرچه کرد ادامه آیه را یادش نیامد تا اینکه یکی از حضار گفت : ملا معطلمون نکن.اگه نوح نمی یاد یکی دیگه رو بفرست!!!

تاریخ : پنجشنبه 5 شهریور 1394 | 12:43 قبل از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 21 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...