تبلیغات
.............جوکستان................

سلام
 خوش اومدین دوستان
شادکامی شما آرزوی ماست

پول میخوای کلیک کن


 نویسنده میخوام برای وبلاگ  hoseyn.civil@yahoo.com
09385012745 تماس بگیر نویسنده





تاریخ : چهارشنبه 27 فروردین 1393 | 05:30 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات
زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.

پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را

دوست داری!؟

مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!

و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟

زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او

جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.

پیر عاقل تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر

تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد.

در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.

اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و

دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتوافکنی کند.

در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که "تاسرحد مرگ متنفر بودن" تاوانی است که برای "

تا سرحد مرگ دوست داشتن" می پردازید.

عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این هردو احساس

را در زندگی تجربه خواهید کرد.

سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید...


تاریخ : شنبه 28 تیر 1393 | 03:19 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات


روزی خری ز صاحب خود شِکوه کرد و گفت:
آخر منِ فلک زده کافر که نیستم


در گوشه و کنار برِ غیر و آشنا
دشنام‌ها که می‌دهی‌ام، کر که نیستم

دردا ز دردِ سیخُنک و ضربِ چوبِ تر
عصیان‌گر و اسیر و سبکسر که نیستم

صدبار زیر بار امانم بریده شد
در حمل بار دیزلِ خاور که نیستم

از خر فروش خود نه مگر خر خریده‌ای؟

صاحب خرا! برای تو استر که نیستم

من مرکبِ تو هستم و تو راکبی، ولی
مانند اسبِ سامِ دلاور که نیستم

با این بیان الکنِ خود از چه گویمت؟
نام‌آور و ادیب و سخنور که نیستم

اصل و نسب خرم، بله چون قاطرِ چموش
فرزندِ مادیان و خرِ نر که نیستم

هم مرکب سواری‌ام و هم حریفِ بار
مانند گورخر خرِ خودسر که نیستم

خلّاقِ این سپهر مرا خر بیافرید
از آفریدگار مکدّر که نیستم

با اجنبی‌پرست بگو: گرچه من خرم
اما مثالِ تو خرِ هر خر که نیستم

پشتم به زیر بار و خوراکم گیاهِ دشت
در بند کاه و یونجه و شبدر که نیستم

وقتی که نانِ وازده را می‌خورانی‌ام
بادام‌تر نمی‌شودم، خر که نیستم

یزدان مرا به نفع بشر آفریده است
بی بار و بَر چو شاخۀ عرعر که نیستم

گرچه برابر خرِ عیسی نمی‌شوم
در عین حال مثل بزِ گر که نیستم

نسلِ خرِ مسیحم و چون اُشترِ جمل
خدمتگزارِ دشمنِ حیدر که نیستم

آتش‌بیارِ معرکه ی کَس نمی‌شوم
بیگانه‌کامِ قافیه‌پرور که نیستم

با حربه ی زبان که زبانم بریده باد
بر قلب دوست نیزه و خنجر که نیستم

با مجریانِ طرحِ حقوق بشر بگو
آری خَرَم، مثال بشر شر که نیستم

در مجمع طویله‌نشینانِ تک سُمی
اسبابِ ننگِ دامنِ مادر که نیستم

دائم پیِ سپردنِ میلیاردها دلار
در بانک‌های خارج کشور که نیستم

هرگز اسیر جذبه دنیا نمی‌شوم
چون آدمی پیِ زر و زیور که نیستم

در امتدادِ این همه کمبودِ اقتصاد
در گیر و دار دخلِ مکرّر که نیستم

نه فکر جمع مالم و نه فکر احتکار
در حسرتِ دلارِ شناور که نیستم

چشم طمع به ارثیۀ کس ندوختم
میراث‌خوارِ مورثِ دیگر که نیستم

آسوده‌خاطرم ز چک و سفته و برات
دل بسته ی سیاهه و دفتر که نیستم

دلّالِ خر! کرم کن و با خرخران بگو
محکوم چوبِ خَرکُشِ خَرخَر که نیستم

بهر خدا قشو کن و تیمار کن مرا
از گربه ی مادام کوری کمتر که نیستم

بانی! دعای خیرِ خران شامل تو باد
زیرا حریف هدیه ی بهتر که نیستم

حاج حسن بانی


تاریخ : شنبه 28 تیر 1393 | 08:58 قبل از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات
یه کشیشی داشته توی یه بیابون می رفته، میفته تو یه چاه. هی داد زد خدایا کمکم کن خدا کمکم کن.

یه ماشین آتش نشانی اومد، یه طناب انداخت و گفت طنابو بگیر بیا بالا.
کشیش گفت ولم کن فقط خدا باید کمکم کنه، خدا بهم کمک می کنه.
گفت طنابو بگیر بابا همینجا میمیریا. گفت نه خدا به من کمک می کنه.
کشیش میمیره میره اون دنیا به خدا میگه خدا من این همه به تو ایمان داشتم این همه عبادت کردم،
چرا کمکم نکردی؟ خدا بهش گفت آخه بی پدر و مادر، تو نگفتی ماشین آتش نشانی وسط بیابون چیکار میکنه !!!


تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 | 11:43 قبل از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات
سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای

خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن !



بعد از انجام این کار دور هم جمع شدن ،

زن فرانسوی گفت : به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل،

نه آشپزی ، نه اتو و نه . . . خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم .


خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم !


روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .


روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب من

هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .

زن انگلیسی گفت : من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار .


روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود

، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت .

زن ایرانی گفت : من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم !


اما روز اول چیزی ندیدم !


روز دوم هم چیزی ندیدم !


روز سوم هم چیزی ندیدم !


شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم !


تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 | 11:41 قبل از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات
زن ها
۱-اگر یک زن سیگار بکشد:

در امریکا به او می گویند :زنیکه سیگاری
در ایران به او می گویند : زنیکه معتاد فاحشه خیابانی لجن!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

2-اگر یک زن برای برابری حقوق زن و مرد تلاش کند:

در امریکا به او می گویند : فمنیست
در ایران به او می گویند :تهمینه میلانی
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

3-اگر یک زن مورد تجاوز قرار بگیرد :

در امریکا او را به آسایشگاه روانی می برند تا او را به زندگی اجتماعی باز گردانند.
در ایران او را به آسایشگاه روانی می برند و او در آنجا خودکشی می کند!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

4-اگر جسد زنی در یکی از میدان های شهر و درون یک کیسه پلاستیکی پیدا شود:

در امریکا : احتمالاً او یک زن خیابانی و بی خانمان بوده.
در ایران:احتمالاً شوهر غیرتی اش او را کشته
در عربستان: صد در صد بر اثر جراحات وارده ناشی از سنگسار به قتل رسیده است!

5-زنان:

در امریکا اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و … تحصیل نمایند.
در ایران اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و …. به شرط تفکیک جنسیتی تحصیل نمایند
در عربستان اجازه دارند از بین بی سوادی و سنگسار یکی را برگزینند!

6- مادر:

در امریکا: مادر و پدر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان هستند.
در ایران: مادر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان است.
در عربستان:فرقی نمی کند که مادر مسئول چیست چون در هر صورت سنگسار می گردد.

7- اگر زنی بخواهد از شوهرش جدا شود:

در امریکا:درخواست طلاق می دهد و نیمی از سرمایه شوهرش به او میرسد( زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی:دو هفته)
در ایران:در خواست طلاق می دهد و در صورتی که هیچ ادعایی نسبت به نفقه و مهریه نداشته باشد میتواند از همسرش جدا گردد(زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی: 14 الی 15 سال!)
در عربستان:درخواست طلاق میدهد و شوهرش اجازه دارد او را سنگسار کند

8-یک دختر 18 ساله:

در امریکا نیازی به اجازه کسی برای انجام کارهایش ندارد.
در ایران تنها برای دست شویی رفتن و تنفس نیازی به اجازه کسی ندارد!
در عربستان اصولاً هیچ اجازه ای ندارد!!!

9-تبریک میگم شما پدر شدید.بچتون یه دختره

در امریکا:Oh God Thanks
در ایران: خاک بر سرت حلیمه! بازم دختر زاییدی؟!؟!
در عربستان: نعم؟البنت؟ لا لا لا! أنا بد بخت! سنک سار یا زنده فی القبر هذه الدختر!

10-زنی به شوهرش خیانت کرد….

در امریکا: طلاق ….
در ایران: فحش، کتک ، اسید ، چاقو ، قتل ناموسی…..
در عربستان: به دلیل دلخراش بودن صحنه ها از بیان آن عاجزیم


تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 | 11:40 قبل از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات
یه روز سه تا بنده خدا نشسته بودن جایی، یکیشون یه عدد میگفت بعد همه شون هرهر میخندیدن و ریسه می رفتن.
یه نفر می رسه میگه آقا قضیه ی این عددا چیه؟
میگن ما حال نداریم جوکها رو کامل تعریف کنیم واسه ی هر جوک یه عدد گذاشتیم. وقتی یکیمون اون عدد رو میگه ما یاد اون شماره جوک میفتیم و میخندیم
بهش میگن حالا تو یه عدد بگو. یارو میگه 37
یهو هرسه تا میزنن زیر خنده از شدت خنده اشکشون در میاد میگن ای ول دمت گرم این یکیو تاحالا نشنیده بودیم



یه شب حیف نون به زنش می گه خانم من امشب هوس نون بربری کردم
.زنش می گه خوب برو بگیر من هم بخورم.
حیف نون می ره نانوایی می گه 2 تا نون بربریبدید.
شاطر می گه چرا دو تا؟ می گه آخه خانمم هم هوس نون بربری کرده.
حیف نون وقتی بر می گرده خونه، نون رومی ذاره تو سفره. زنش می پرسه این نون رو از کجا خریدی؟ حیف نون می گه از سر کوچه.
زنش می گه دستت درد نکنه ولی من نمی تونم یه نون کامل بخورم جون رژیم دارم. حیف نون می گه عیبی نداره هر چی شو نخوردی من می خورم.
خلاصه نون که تموم می شه می رن بخوابن.
هنوز سرشون به بالش نرسیده، خوابشون می بره.
الان هم خوابن... بذار بیدار بشن ببینم دیگه چی کار می کنن...
حتما تو رو در جریان می ذارم!


تاریخ : جمعه 9 خرداد 1393 | 08:09 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات
نور عترت آمد از آیینه ام
کیست در غار حرای سینه ام
رگ رگم پیغام احمد می دهد
سینه ام بوی محمد می دهد
عید مبعث مبارک باد

از بعثت او جهان جوان شد
گیتى چو بهشت جاودان شد
این عید به اهل دین مبارک
بر جمله مسلمین مبارک

رفته خود از عرش تا به فرش سراسر
زیر فلک سایه لوای محمد(ص)
نوری(سیّاره) یافت راه هدایت
تا که شدش عشق رهنمای محمد(ص)
عید مبعث مبارک

آوای بخوان بخوانِ او می ریزداز غار
صدای گفت وگو می ریزدمی
گفت فرشته: اقرأ باسم ربک
عشق است کز آسمان فرو می ریزد
بعثت پیامبر اکرم(ص) مبارک باد

خواند زبان دلم ثنای محمد(ص)
ماند خرد خیره در لقای محمد(ص)
دیده دل، جام جم به هیچ شمارد
سرمه کند گر زخاک پای محمد(ص)
عید مبعث بر همگان مبارک

تویی هم مصطفی و هم محمد تو را در آسمان نامند احمد
تو کانون صفا مرد یقینی تو عین رحمه للعالمینی
عید مبعث مبارک باد

بعثت نه این سرور، سرور ولایت است
مبعث نه این چراغ، چراغ هدایت است
خورشید چون ز شرق حرا پرتو افکند
احمد نه این فروغ، فروغ رسالت است

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
بعثت پیامبر اکرم(ص) مبارک باد

به امر رب خود لبیک گوییم
به همراه ملائک جمله گوییم
سلام و رحمت حق بر محمد
اللهم صل علی محمد

امید آن که لیاقت رحمتی از الطاف رحمة للعالمین را داشته باشیم و این روز را به یادش گناه نکنیم
بعثت پیامبر اکرم(ص) مبارک باد

سلام بر مبعث، بهاری‏ترین فصل گیتی!
سلام بر مبعث، فصل شکفتن گل سرسبد بوستان رسالت!
سلام بر مبعث؛ روزی که گل‏های ایمان در گلستان جان انسان شکوفا شد!
بعثت پیامبر اکرم(ص) مبارک باد

سلام بر مبعث، عید بزرگ نجات از حیرت و سرگردانی، عید ختم ناامیدی،
عید تمایز عدل و ظلم، عید بیداری و تعهّد، عید هدایت
بعثت پیامبر اکرم(ص) مبارک باد

سلام بر مبعث، پیام خیزش انسان، از خاک تا افلاک !
سلام بر مبعث، انفجار نور و ظهور همه ارزش‏ها در صحنه حیات بشر !
بعثت پیامبر اکرم(ص) مبارک باد

امروز روز تکوین آیه‏های رسالت است. روز تجلّی رحمت الهی.
عید پیامبری رسول خدا(ص) مبارک

ماه فرو ماند از جمال محمّد
سرو نباشد به اعتدال محمّد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
در نظر قدر با کمال محمّد
بعثت پیامبر اکرم(ص) مبارک باد

ای شاه سوار ملک هستی
سلطان خرد به چیره دستی
ای ختم پیمبران مرسل
حلوای پسین و ملح اول
سر خیل تویی و جمله خیلند
مقصود تویی همه طفیلند
بعثت پیامبر اکرم(ص) مبارک باد



تاریخ : یکشنبه 4 خرداد 1393 | 11:49 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات

یک هفته ای می شد که مصطفی با ازدواج من ودخترش موافقت کرده بود . من و فرشته از کودکی توی یک محل بزرگ شده بودیم و دور ادور به هم علاقه مند بودیم و بدون اینکه بر زبان بیاوریم از یکدیگر خوشمان می آمد .من هر روز به بهانه های مختلف سرم را صفایی می دادم و برای دیدن فرشته به خانه آنها می رفتم. شرم وحیای روستایی مانع از آن می شد که بتوانیم یک دل سیر همدیگر را ببینیم اما همین هم از سرم زیاد بود .یک روز صبح آنقدر زود رفتم که آنها هنوز داشتند صبحانه می خوردند. نشستم صبحانه خوردم .بعد از صبحانه پدر فرشته رو به من کرد وگفت "امروز ما میریم دنبال گنج تو هم همراه ما بیا .

از وقتی در کنارصندل گنج پیدا شده بود همه روستاها افتاده بودند به جان تپه ها شاید گنجی منجی پیدا کنند و از این فقر وفلاکت خلاص شوند. در روستای ماهم تپه ای بود که زیارتگاهی در دامنه آن قرار داشت. مصطفی چند روزی بود همراه پسرش و بعضی از اهالی ده صبح زود می رفتند و غروب خسته و بسته با دست خالی بر می گشتند.

چاره ای نبود با چشمانی مشتاق ونا امید از فرشته دل کندم و همراه پدر وبرادرش به محل کاوش رفتم.چند نفری در دامنه تپه و پشت زیارت مشغول کندن بودند.ما نیز بالای گودالی که مصطفی و پسرش پرویز از روزهای قبل شروع کرده بودند ایستادیم. مصطفی نگاهی به پسرش کرد و گفت: پرویز خسته است امروز تو با من بیا داخل.

پرویز بالای گودال ایستاد تا خاکها را بالا بکشد من و مصطفی هم وارد گودال شدیم . راحت به اندازه دونفر جا بود . پشت به هم دادیم و هرکدام از یک طرف شروع کردیم به کندن.و خاکش را هم می فرستادیم بالا .

آن روز تا غروب کار کردیم اما حتی میخ طویله خر نیاکان خدا بیامرزمان هم پیدا نشد.روز بعد هم آمدیم وروز های بعد از آن .دیگر از ندیدن فرشته کلافه شده بودم .شب ها از خستگی حال شام خوردن هم نداشتم. هر شب تب می کردم .اما صبح زود مثل یک داماد پر تلاش به طرف تپه می رفتم.

چهار روز پی در پی جان کندیم اما دریغ از یک سر سوزن.روز چهارم زودتر تعطیل کردیم که صبح روز بعد زود بیاییم تا به گرمی هوا نخوریم. من بیلچه و کلنگ را به پرویز دادم و راهم را به طرف خانه کج کردم. البته آنها هم آنقدر بی انصاف بودند که حتی بفرمایی هم نگفتند.وارد خانه شدم وروی زیلویی که جلوی اتاقها بود دراز کشیدم.

سه تا گوسفند داشتیم که خودشان مثل بچه آدم رفتند توی آغل. من برای اینکه زحمتم زیاد نشود پریدم درب آغل را بستم. در حین بر گشتن ظرف سفالی که در آن برای سگ غذا می ریختیم توجهم را جلب کرد ناگهان یک نقشه شیطانی از ذهنم خطور کرد.فورا کاسه را بر داشتم سگ غرغری کرد اما آرام شد. کاسه را شستم وخشکش کردم. چاقویی بر داشتم و در دوطرف آن شکل دو تا عقرب کشیدم (البته شبیه عقرب. چون به هرچیزی شباهت داشتند غیر از عقرب)بعد با کمی خاک رس شیارها را پر گردم البته بعضی قسمت هایش را . می خواستم رویش بنویسم 7000 ساله اما خودم به کار خودم خنده ام گرفت . ساعتی بعد که هوا تاریک شد کاسه را برداشتم و به طرف زیارت و تپه حرکت کردم . همه رفته بودند آرام وارد گودال شدم و کاسه را بیست سانتی زیر خاک آن هم طرف مصطفی چال کردم سپس به خانه برگشتم و خوابیدم. اما مگر خواب به چشمم می آمد؟

صبح زود به خانه مصطفی رفتم و گفتم: بریم ظهر شد

مصطفی از اینکه من پیشقدم شده بودم تعجب کرد . راه افتادیم من زودتر پایین رفتم و سمتی که کاسه نبود شروع به کندن کردم مصطفی هم پایین آمد. همش خدا خدا می کردم که کلنگش به کاسه نخورد و گرنه همه چیز خراب خواهد شد. ده دقیقه ای گذشت. متوجه شدم مصطفی کار نمی کند.فهمیدم کاسه را پیدا کرده گفتم: چیزی شده ؟ دست پاچه گفت نه نه هیچی نیست تو کارتو بکن ." ای نامرداز منم مخفی میکنه ،میخواد تک خوری کنه باشه نوش جانت"

زیر چشمی نگاهش کردم کاسه را آرام زیر بند شلوارش جا سازی کرد.بعد گفت: امروز حال من خوب نیست میرم خونه شما تا ظهر کار کنید بعد بیایید خونه . سپس به پرویز گفت پیراهن مرا بنداز پایین . ایستاد و در حالی که پشتش را به من کرده بود پیراهنش را پوشید و از چاه بالا رفت هر چند کمرش را خم کرده بود که پیراهنش روی کاسه را بپوشاند اما کاسه مثل یک ورم از دور هم نمایان بود . نیم ساعتی خودم را سرگرم کردم بعد هم با پرویز تبانی کردیم و کار را تعطیل کردیم. من یک راست به خانه رفتم.

آن روز استراحت کردم روز بعد مادرم چادری برای فرشته خریده بود و می خواست برایش ببرد به من گفت: تو هم بیا . من از خدا خواسته هم میخواستم بروم فرشته را ببینم هم از ماجرا سر در بیاورم.با او رفتم. خانه های روستا دیوار ندارد . نزدیکی درب اتاق که رسیدیم داد و فریاد مصطفی به گوش می رسید که می گفت :پدر سگ از هرکه میرسه میخره به من که میرسه میگه گنج تو قدیمی نیست . خیال کرده من به این سادگی کلاه رو سرم میره. شش روز جون کندم خودم پسرم دومادم .نمیذارم به این راحتی کلاه سرم بره . صدای کشیدن قلیان آمد و بعد ادامه داد: پفیوز تو عتیقه می شناسی خیال کردی من نمی دونم تو پسر کی هستی. باوات تا هم پارسال دور خرمنا کلنگری (گدایی) می کرد تو مال عتیقه شناختنی؟

سرفه ای کردیم و وارد شدیم مادرم علت عصبانیت مصطفی را پرسید اول که گفتند چیزی نیست اما مادر فرشته گفت: اون ظرف رو طاقچه را یک ماه پیش مصطفی پیدا کرده دیشب مال خر اومد میخواست بفروشدش گفتند قدیمی نیسته . مادرم نگاهی به ظرف کرد و بلافاصله گفت: مش مصطفی خجالت می کشم بگم ولی این ظرف مال ماست اینجا چکار میکنه؟ .هرچه به مادرم نگاه میکردم که علامتی اشاره ای کنم نگاهش بیشتر به طرف مصطفی بود. با تعجب گفت مال شماست یعنی چی که مال شماست؟مادرم گفت: این ظرف از ده سال بیشتره که تو خونه ماست بلا نسبت غذای سگمون رو میریزیم توش .هنوز داشتند بحث می کردند من به بهانه دستشویی بلند شدم و مثل فنر از آنجا دور شدم نیم ساعتی گذشت مادرم آمد گفتم چی شد گفت : گاوت زایید. مصطفی چادر رو تو صورتم پرت کرد و گفت به اون کچک سگت بگو دیگه در خونه من پیداش نشه . خلاصه گنجی پیدا نشد و من گنج بزرگ زندگی ام را از دست دادم



تاریخ : پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 | 12:06 قبل از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات

اوایل شب بود. دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اینكه راه افتادیم به اصرار مادرم یك سبد گل خریدیم. خدا خیر كسانی را بدهد كه باعث و بانی این رسم و رسومهای آبكی شدند. آن زمانها صحرای خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل می كندن و كارشان راه می افتاد، ولی توی این دوره و زمونه حتی گل خریدن هم برای خودش مكافاتی دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اینكه وارد گلفروشی بشوی مثل «گل سرخ» سرحال و شادابی ولی وقتیكه قیمتها را می بینی قیافه ات عین «گل میمون» می شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست می كنی و جواب سر بالای جناب گلفروش را می شنوی، شكل و شمایلت روی «گل یخ» را هم سفید می كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقیر سراپا بی تقصیر هنوز در اوان سنین جوانی، حدود ای «سی و نه» سالگی بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوی نیز نیازی به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمی نمودم منتهی به علت اینكه بعضی از فوامیل محترمه خطر ترشی افتادگی، پوسیدگی روحی و زنگ زدگی عاطفی اینجانب را به گوش سلطان بانوی خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» یعنی وزیر «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا برای جلوگیری از خطرات احتمالی عاق شدگی زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و میراث نداشته و یا حرام شدن شیر ترش مزه نخورده سی و هشت سال پیش و متعاقب آن سینه كوبیدن ها و لعن و نفرین های جگرسوز نمودن و آرزوی اشّد مجازات در صحرای محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه های فامیل و همسایه مبنی بر قبول شدن در رشته های دانشگاهی؛ نانوایی سنگكی اطاق عمل،تایتانیك پزشكی، مهندسی فوتولوس و متلك شناسی هنرهای تجسمی، صلاح را بر آن دیدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پیشگیری از بمباران شدن توسط هواپیماهای تیز پرواز «لنگه كفشهای F14» و موشكهای بالستیك «نیشگون ها و سقلمه های F11» و غش و ضعف های گاه و بیگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بیرون كردنهای «پدر سالار» و تهدیدات جانی و مالی فوق العاده وحشتناك همشیره های مكرّمه با مراسم خواستگاری امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

خلاصه كلام به هر جان كندنی كه بود به مقصد رسیدیم. بعد از مدتی در باز شد و قیافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمایان شد. چشمتان روز بد نبیند! پدر عروس كه فكر می نمود من بوده ام كه ارث بابای خدا بیامرزشان را بالا كشیده ام، چنان جواب سلامم را داد كه دیگر یادم رفت به او بگویم مرا به غلامی بپذیرد، از همین حالا معلوم بود كه بیشتر از غلامی و نوكری خانواده شان چیزی به من نمی ماسد!! مادر عروس خانم نیز چنان برو بر به چشمانم خیره شده ورانداز می نمود كه اولش فكر كردم قرار است خدای نكرده با ایشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگوید كه جورابهایت را هم در بیاور ببینم پاهایت را سنگ پا زده ای یا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسید. معلوم بود كه از حالا باید خودم را روزی حداقل یك فصل كتك خودرن از دست برادرهای عروس آماده می نمودم. به خاطرهمین هم با خودم تصمیم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسی ما موافقت شد سری به اداره بیمه «فدائیان راه ازدواج» زده و خودم را بیمه «شكنجه زناشوئی» و بیمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علی ایحال، بعد از مدتی انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف های مكش مرگما تحویل هم دادن، عروس خانم هم با سینی چای قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چی مامان گودزیلا را از پشت بسته بود! بعد از اینكه چای جوشیده دست خانوم خانوما را میل كردیم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ایشان آنقدر از فواید ازدواج و اینكه نصف دین در همین عمل خیر گنجانده شده است و بعدش هم بایستی ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالای دست داماد نباید گذاشت، گفت و گفت كه به خود امیدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بینی و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اینكه سخنان وزیر ارشاد، پدر زن آینده به پایان رسید وزیر جنگ، مادر زن عزیز شروع به طرح سوالات تستی به سبك كنكور سراسری كرد. ابتدا مادر عروس با یك لبخند ملیح و دلنشین واز شغل اینجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفی كردم. كفر ابلیس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تیمور لنگ قرار است دوباره به ایران حمله كند چنان جیغی زده و به گونه ای مرا به زیر رگبار ناسزاهای اصیل پارسی رهنمون ساخت كه از ترس نزدیك بود، دو پای داشته را با دو دست دیگر به هم پیوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذیرایی طبقه پنجم ساختمان به بیرون پریده و سفر به ولایت عزرائیل را آغاز نمایم. در ادامه جلسه بازجویی (ببخشید خواستگاری) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ویلای شمال و اینكه قرار است تعطیلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشریف برده یا سواحل دلپذیر شاخ آفریقا، سولات بسیار مطبوعی را مطرح نمودند. خانمم نیز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاری كرده و مدل ماشینی را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمایم از من جویا شد. بنده ندید بدید هم كه تا حالا توی عمر شریفم بهترین ماشینی كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اینكه توانایی حتی خرید یك روروك یا سه چرخه پلاستیكی اسباب بازی را نیز نداشته و نمی توانستم همراه با خواهر دردانه ایشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سیلویا» و «پیكان خمیری» در خیابانهای «شهرك شرق و میر عروس و خوشبخت آباد» ویراژ داده و دلم دیمبو و زلم زیمبو راه بیندازم كمال تأسف و تأثر عمیق خویش را بیان نمودم. بابای عروس هم كه در فواید ساده برگزار كردن مراسم عروسی یك خطبه تمام سخنرانی كرده بود از من برای دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شیبدار، آشپزخانه اپن و دستشویی كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نیاوران را می گرفت. هر چند كه حضرت اجل نیز بعد از اینكه فهمید داماد آینده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشینی را انتخاب نماید نظرشان در مورد دامادهای گوگولی مگولی برگشته و به من لقب «گدای كیف به دست» را هدیه نمودند!

بعد از تمام این صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسید. اولین سولا ایشان در مورد موسیقی بود و اینكه بلدم ارگ و گیتار و تنبك بزنم یا نه؟ واقعاً دیگر این جایش را نخوانده بودم. مثل اینكه برای داماد شدن شرط مطربی و رقص باباكرم نیز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتیم! دومین سوال ایشان هم در مورد تكنولوژی مخابرات خلاصه می شد، عروس خانم تلفن موبایل را جزء لاینفك و اصلی زندگی آینده شان می دانستند، من هم كه تا حالا بهترین تلفنی كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومی سر كوچه مان بوده توی دلم به هر كسی كه این موبایل را اختراع كرده بود بد و بیراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبایل عذر خواهی نمودم. بعد از این كه عروس خانم فهمید كه از موبایل هم خبری نیست سگرمه هایش را درهم كرده و مرا یك «بی پرستیش عقب افتاده از دهكده جهانی آقای مك لوهان» توصیف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بی شخصیت از كار با اینترنت و ماهواره هم سر در نیاورده و نمی توانم مدل لباس عروسی ایشان را از آخرین «بوردهای مد 2000 افغانستان» بیرون بیاورم، تازه تر شده و چنان برایم خط و نشان كشید كه انگار مسبب قتل «راجیو گاندی» در هندوستان عموی بنده بوده است و لاغیر!

در ادامه سوالات فوق، علیا مخدره از من توقع برگزاری مراسم عروسی در باشگاه یا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسی كه توی باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگی جلوی فامیل و همسایه ها می شود! والله، اینجایش كه دیگر برایم خیلی جالب بود ما تا حالادیده بودیم كه باشگاه جای كشتی گرفتن و فوتبال و والیبال بازی كردن است ولی مثل اینكه عروس خانم ها جدید زمین چمن و تشك و تاتامی را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداری و پرستاری از «گربه ها و سگهای ایشان» در منزل آینده مربوط می شد كه این بار دیگر جداً نیاز به وجود متخصصین باغ وحش شناسی و انجمن دفاع از حقوق بقای وحش احساس می گردید تا برای به سرانجام رسیدن این ازدواج میمون و خجسته كمی فداكاری به خرج و راه و روشهای «معاشرت دیپلماتیك» با آن موجودات زبان بسته را نیز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و میو میوها» آموزش می دادند، بعد از تمام این وقایع ناخوشایند نوبت به مهریه رسید. خواهر كوچكتر عروس به نیت صدو دوازده نفر از یاران «لین چان» در سریال «جنگجویان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهریه خواهر تحفه اش باشد و به نیت اینكه در سال هزار و سیصد و چهل نه به دنیا آمده، هزار و سیصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهریه اش اضافه شود! باز جای شكرش باقی بود كه سال تولد در ایران «شمسی » می باشد اگر «میلادی» بود چه خاكی به سرم می كردم! بعد از قضیه مهریه نوبت شیربها شد. مادر عروس به ازای هر سانتیمتر مكعب از آن شیر خشكی به دختر خودش داده بود برای ما دلار، یورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشیمی كرمانشاه و تراكتورسازی تبریز را حساب كرده به طوریكه احساس نمودم كه اگر یك ربع دیگر توی این خانه بنشینیم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بیمارستانی را كه عروس خانم در آنجا بدنیا آمده و پول قند و چایی مهمانهایشان را هم ما حساب كنیم!

بعد از تمام این حرفها مادر بخت برگشته ما یك اشتباهی كرده و از جهیزیه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گدای هفت خط، تاجر صفت، دلال، خیانتكار جنگی و جنایتكار سنگی معرفی كردند كه انگار مسبب اصلی شروع جنگ جهانی دوم مادر نئونازی بنده بوده است، نه جناب هیتلر! به هر تقدیر در پایان مراسم بعد از كمی مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكنی را تحویلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده یأجوج و مأجوج به خانه رجعت نمودیم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلی سینا مجرد مانده و عناصر نامطلوبی به مانند خواستگاری و ازدواج و تأهل را نیز تا ابد به فراموشی بسپارم، بیخود نیست كه از قدیم هم گفته اند؛ آنچه شیران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!

هوشمند ورعی



تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 | 11:59 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات
روزی لقمان در کنار چشمه ای نشسته بود . مردی که از آنجا می گذشت از لقمان پرسید : چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟ لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است . دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی ؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟ لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد . زمانی که چند قدمی راه رفته بود ، لقمان به بانگ بلند گفت : ای مرد ، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید . مرد گفت : چرا اول نگفتی ؟ لقمان گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم ، نمی دانستم تند می روی یا کند . حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید .

تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 | 11:48 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 20 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...