تبلیغات
.............جوکستان................ - مطالب دی 1392
رفتم نون گرفتم، اومدم به رفیقم می گم: نونوایی قیامته، می گه: یعنی شلوغه؟؟ می گم: پ ن پ ادمای بد میندازن تو تنور به آدمای نیکوکارم نون مجانی می دادن!

تاریخ : دوشنبه 30 دی 1392 | 01:01 بعد از ظهر | نویسنده : امیر .. | نظرات
لامصب امتحان نیستن که جام حذفیه !!!هرکیو میبینیم داره حذف میکنه!!

 

یکی از قوانین نانوشته بین پسرا اینه که وقتی رفیقت زنگ بزنه داداش چقدر خوندی؟!!؟
باید در جوابش بگی والا هنو وقت نکردم جزوه رو باز کنم

حتی روایت داریم کلا منکر امتحان شده!!



تاریخ : دوشنبه 30 دی 1392 | 12:54 بعد از ظهر | نویسنده : امیر .. | نظرات
ﻋﮑﺴﺖ ﻗﺸﻨﮕﻪ = ﺩﻭﺱ ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﻣﯿﺸﯽ؟!
ﺑﺎﺑﺎ ﻭﺭﺯﺷﮑﺎﺭ = ﻋﺎﺷﻖ ﻫﯿﮑﻠﺘﻢ!
ﻻﯾﮏ = ﺧﻮﺷﻢ ﻣﯿﺎﺩ ﺍﺯﺕ!
ﺑﭽﻪ ﭘُﺮﺭﻭ = ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺑﺪﻩ ﺩﯾﮕﻪ!
ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ = ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺎﻫﯿﯿﯽ!
ﻧﺨﯿﺮ = ﺑﻠﻪ!
ﺩﯼ = ﺍﯼ ﺷﯿﻄﻮﻥ!
ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ = ﺑﺎﺑﺎ ﯾﮑﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻦ!
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ = ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﯼ!
... ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺴﺘﻢ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻣﯿﺎﺩ = ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﺯﻣﻮ ﺑﮑِﺶ!
ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﻻﻻ = ﺑﻬﻢ ﺷﺐ ﺑﺨﯿﺮ ﺑﮕﻮ!
ﭼﺮﺍ ﮐﻢ ﺁﻧﻼﯾﻦ ﻣﯿﺸﯽ؟ = ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ!
ﺑﯿﺎ ﭘﯽ ﺍﻡ = ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﻣﯿﺸﻢ!
ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺳﺮ ﺭﻓﺘﻪ = ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺗﻤﺎﺱ ﺑﮕﯿﺮ!
ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻋﻼﻗﻪ ﺩﺍﺭﯼ؟ = ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ!
ﻫﻤﺶ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﺴﺘﯽ = ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﺍﺯ ﺣﺴﻮﺩﯼ!
ﺑﻬﺖ ﻗﻮﻝ ﻧﻤﯿﺪﻡ ﺗﻤﺎﺱ ﺑﮕﯿﺮﻡ = ﺗﺎ ﯾﮏ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻢ!



طبقه بندی: دخترونه،

تاریخ : شنبه 28 دی 1392 | 10:10 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات

رانندگی, مطالب خنده دار, پ ن پ جدید

ادامه مطلب لطفا

ادامه مطلب

طبقه بندی: پ نه پ،

تاریخ : شنبه 28 دی 1392 | 10:04 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات

تو خیابون با دوستم نشسته بودیم رو کاپوت یه بنزه

 

.بعد دختره اومد گفت : آقا ماشینتون خراب میشه ها ، کاپوتش فرو میره !

 

منم گفتم : نترس خانم یکی دیگه میخریم ؛ جایی میرید برسونمتون ؟

 

بعد یه نگاه بهمون کرد در بنزو باز کرد گازشو گرفت رفت !

 

مام سینه خیز اومدیم تا خونه



طبقه بندی: جوک بازار،

تاریخ : شنبه 28 دی 1392 | 04:45 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. 

و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟



طبقه بندی: طنز اجتماعی،

تاریخ : شنبه 28 دی 1392 | 04:42 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات

فکر میکنین پسرا و دخترا چه جوری نیمرو درست میکنن؟


 دخترها:

1- توی ماهیتابه روغن میریزن

2- اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنن

3- تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن

4- چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنن

 

پسرها:

1- توی کابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن

2- توی کابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میکنن

3- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن

4- توی ماهیتابه روغن میریزن

5- توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن

6- یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن

7- چند تا فحش میدن

8- دنبال کبریت میگردن

9- با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره

10- ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد!)

11- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن

12- تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک میکنن

13- چند تا فحش میدن و لباس میپوشن

14- میرن سراغ بقالی سر کوچه و 20 تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن

15- تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو بلند میکنن

16- روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن

17- تخم مرغها رو میشکنن و توی ماهیتابه میریزن

18- دنبال نمکدون میگردن

19- نمکدون خالی رو پیدا میکنن و چند تا فحش میدن

20- دنبال کیسهء نمک میگردن و بلاخره پیداش میکنن

21- نمکدون رو پر از نمک میکنن

22- صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون

23- نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن

24- بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخونه

25- چند تا فحش میدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن

26- توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن

27- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن

28- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون

29- سریع برمیگردن توی آشپزخونه

30- تخم مرغهایی که با ذرات تفلون کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن

31- ماهیتابه رو میندازن توی سینک

32- دنبال ظرفهای مسی میگردن

33- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن

34- چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن

35- یاد نمک میفتن و میرن نمکدون رو از کنار تلویزیون برمیدارن

36- چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن

37- یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه

38- روی باقیماندهء تخم مرغی که کف آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن

39- چند تا فحش میدن و بلند میشن

40- نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن

41- قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میکنن

42- چند تا فحش میدن و انگشتهاشون که سوخته رو زیر آب میگیرن

43- با یه پارچهء تنظیف قابلمه رو برمیدارن

44- پارچه رو که توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میکنن

45- نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن و چند تا فحش میدن


از طرف طرفداران دختر وبلاگ جوکستان




طبقه بندی: دخترونه، پسرونه،

تاریخ : شنبه 28 دی 1392 | 10:51 قبل از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات


دوستان عزیز بهم مشاوره بدید :
به نظرتون بعد از این که فوق لیسانسم رو گرفتم فلافلی بزنم یا آب هویجی ؟

.
.
بدتر از اونایی که وقتی شوخی میکنی جدی میگیرن ، اونایی هستن که وقتی جدی میگی شوخی میگیرن …
.
.
دانشمندا کشف کردن که خورشید روزها بی جهت روشنه …
در اصل باید شبها که تاریکه روشن باشه !

.
.
خانومای عزیز :
وقتی یه کاری رو به آقایون میدین که انجام بدن ، حتما انجامش میدن …
نیازی نیست هر ۶ ماه یک بار یادآوری کنین !
.
.
غم انگیزترین ماجرا همین قصه جدایى آدمیزاد از رختخوابه ، به خصوص اگه مجبور باشى در یک صبح سرد و بى روح پاییزى خونه رو ترک کنى !
.
.
چهار فرضیه ی زندگی من :
فرضیه ی اول : هیچ چیز اهمیت نداره
فرضیه ی دوم : حتی فرضیه ی اول
فرضیه ی سوم : هر فرضیه ی یه استثنا داره
فرضیه ی چهارم : به جز فرضیه ی اول !
.
.

عرق سیاه پوست

ملا غلام سیاهی داشت به نام حماد ، روزی لباسی نو پوشیده بود و می خواست به یکی از دوستانش نامه بنویسد.چند قطره مرکب به لباسش چکید. چون به خانه رفت زنش شروع به داد و فریاد کرد که تو عرضه ی لباس نو پوشیدن نداری… ! ملا گفت : ای زن خوب بود قبلا سبب را می فهمیدی و بعد با من دعوا می نمودی. پرسید: سبب سیاه شدن لباست چه بوده ؟ گفت : امروز به ملاحظه ی عید ، حماد خواست دست مرا ببوسد صورتش عق کرده بود قطرات عرق او به لباسم چکیده سیاه شد.

قرض ملا

الاغ ملا خیلی ضعیف شده بود. گفتند: چرا به حیوان جو نمی دهی ؟ گفت: هر شب مرتب دو من جو جیره دارد گفتند پس چرا اینقدر ضعیف شده گفت جیره یک ماهش را از من طلب دارد.

تگرگ

در فصل بهار ملا در بیابان در حال شخم زدن بود.تگرگ درشتی باریدن گرفته سر ملا را که کچل و برهنه بود شکست. ملا به تعجیل رفته کلنگش را برداشته رو به آسمان نکاه داشته. گفت: اگر مردی سر این کلگ را بشکن والا شکستن سر من که کاری ندارد!

هوش پسر

روز پسر ملا برای شخصی بادمجان را چنین توصیف می کرد که بچه گاو چشم باز نکرده است. ملا که در مجلس حاضربود گفت خیال نکنید که پسر من این موضوع را از من یاد گرفته باشد بلکه فقط به هوش و فراست خودش این تحقیق را نموده است





طبقه بندی: جوک بازار،

تاریخ : پنجشنبه 26 دی 1392 | 07:19 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات
ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐسی ﻣﯿﺸﻦ ﻭﻟﯽ

ﮐﺮﺍﯾﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﺑﺪﻥ! ﻗﺮﺍﺭﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ

ﻣﻘﺼﺪ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﻦ ﻭ فرار کنن !

ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﭼﻬﺎﺭﺗﺎﺷﻮﻥ

ﺩﺭﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻨﻮ ﺑﺎﺯﻣﯿﮑﻦ ﻭ با سرعت

ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﺬﺍﺭﻥ..

ﻣﯿﺮﻥ ﺗﺎ ﻣﯿﺮﺳﻦ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﻫﯿﭽﮑﯽ

ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺻﺪﺍﯼ تند تند زدن ﻧﻔﺴﺸﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ

ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ زد رو شونه ﺑﻐﻠﯿﺶ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻓﮑﺮﺷﻮ بکن ﺣﺎﻻ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ داره !

بهش گفت بابا راننده منم، فقط بگین چی شده !؟



تاریخ : پنجشنبه 26 دی 1392 | 07:10 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات


تاریخ : پنجشنبه 26 دی 1392 | 07:04 بعد از ظهر | نویسنده : حسین مصطفی نیا | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2